صديقه کبري فاطمه زهراسلام الله عليه وقتي که پدر بزرگوارشان دستور تسبيحات معروف را به ايشان دادند، رفت سر قبر عموي بزرگوارش جناب حمزه بن عبدالمطلب و از تربت شهيد براي خود تسبيح درست کرد.
اين کار يک معني بزرگ دارد و آن اين است که خاک شهيد محترم است، قبر شهيد محترم است. انسان براي اينکه اذکار و اوراد خود را بشمارد نيازمند سبحه (تسبيح) است. چه فرق مي کند که دانه هاي تسبيح از سنگ باشد يا چوب يا خاک و از هر خاکي که بردارد برداشته است ولي ما اين را از خاک تربت شهيد برمي داريم و اين نوعي احترام به شهيد و شهادت است. نوعي به رسميت شناختن قداست شهادت است. بعد از شهادت امام حسين عليهالسلام اگر کسي بخواهد از خاک شهيد تبرک بجويد از خاک حسين بن علي عليهالسلام تهيه مي کند.
ما که مي خواهيم نماز بخوانيم از طرفي سجده بر فرش و بر مطلق مأکول و ملبوس را جايز نمي دانيم با خود خاکي يا سنگي برمي داريم. ولي پيشوايان ما به ما گفته اند حالا که بايد بر خاک سجده کرد بهتر است که آن خاک از خاک تربت شهيدان باشد.
اگر بتوانيم از خاک کربلا براي خود تهيه کنيم که بوي شهيد مي دهد. يعني تو که خدا را عبادت مي کني و سر بر روي هر خاکي بگذاري نمازت درست است، ولي اگر سر بر روي آن خاکي بگذاري که تماس کوچکي قرابت کوچکي همسايگي کوچکي با شهيد دارد و بوي شهيد مي دهد، اجر و ثواب تو صد برابر مي شود.
منبع:مقاله شهید؛مرتضی مطهری
+ نوشته شده در جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 16:33  توسط علیرضا منتـظری
|
از نظر اسلام هرکس به مقام و درجه شهادت نائل آيد و اسلام با معيارهاي خاص خودش او را شهيد بشناسد، يعني واقعاً در راه هدفهاي عالي اسلامي به انگيزه برقراري ارزشهاي واقعي بشري کشته بشود، به يکي از عالي ترين و راقبترين درجات و مراتبي که يک انسان ممکن است در سير صعودي خود نائل مي گردد که از نظر اسلام او شهيد است و قداست دارد.
حضرت محمد صلياللهعليهوآلهوسلم مي فرمايد:
سه کس کشته شوند:
يکي مردي که با جان و مال خود در راه خداوند جهاد کرد تا آنکه در نبرد با دشمن کشته شد، چنين فردي شهيدي است که خداوند او را مورد آزمايش قرار داده و در بهشت خواهد بود.... او در زير سايه عرش خداوند است و فقط پيامبران به سبب پيامبري خويش بر چنين کسي برترند.
دومي، آن است که از گناهان خويش بترسيد و با جان و مال خود در راه خدا جهاد کرد و با دشمن به نبرد بپردازد و به شهادت برسد. اين شهادت موجب پاک شدن او از گناهان است، زيرا شمشير جهاد در راه خدا گناهان را از بين مي برد. چنين کسي مي تواند از هر يک از درهاي بهشت که اراده کند، وارد آن شود، زيرا بهشت هشت در دارد و برخي از درها بر برخي ديگر فضيلت دارند. جهنم نيز هفت در دارد.
سوم منافق است که با جان و مال خويش بجنگد و با دشمن روبرو شود و در اين حال کشته شود. اين فرد در آتش خواهد بود، زيرا شمشير نفاق را از بين نمي برد.
منبع:مقاله شهيد؛ مرتضي مطهري
+ نوشته شده در جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 16:29  توسط علیرضا منتـظری
|
بغض ...
تو كه فصلى بنام عشق خواندى
چرا در كوچه هاى عقل ماندى
چرا روى ضريح چشمهايت
كبوترهاى چاهى را پراندى
چه مى شد با نگاه مهربانى
مرا در قاب چشمت مى نشاندى
چه مى شد تا گذرگاه شهيدان
تن صد پاره ام را مى رساندى
مرا شرم حضورت سوختن بود
كجا خاكسترم را مى فشاندى
اگر چه لحظه هاى آتش و خون
تو بر بالاى نعش من نماندى
ولى در برزخ سرخ گلويم
تمام بغضهايم را تكاندى
+ نوشته شده در جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 16:16  توسط علیرضا منتـظری
|
به مناسبت قیام دهم فروردین مردم یزد
بهار سال 1357 در حالي آغاز گشت که برپايي جشن نوروز از طرف امام خميني و مراجع تقليد تحريم شد. اعلاميههاي فراواني در واپسين روزهاي اسفند 1356 در سراسر ايران توزيع گشت و از مردم خواسته شد که به احترام شهداي شهرهاي قم و تبريز نوروز را جشن نگيرند. در بيشتر شهرها مردم در مساجد جامع گرد هم آمدند و سخنرانان با محکوم کردن روشهاي برخورد رژيم شاه با تظاهرات مردم ، ياد شهيدان را گرامي داشتند. سخنراناني که با صراحت بيشتري سخن گفتند، تاوان آن را با دستگيري و تبعيد پرداختند. در ماه فروردين 1357 شعارنويسيها و تهيه و تکثير اعلاميهها رشد فوقالعادهاي پيدا کرد. اما در روزهاي نهم دهم فروردين رويدادهاي مهمي رخ داد. تقريبا سراسر کشور در چهلمين روز شهداي تبريز در سوگ و ماتم بود؛ رويارويي نيروهاي نظامي و انتظامي رژيم شاه در چند شهر فاجعه آفريد: چهار نفر در يزد ، يک نفر در جهرم و يک نفر در اهواز به شهادت رسيدند و عدهي بيشتري زخمي شدند. شهيد اصغر مرادي يکي از شهيدان اين روزهاست که در جريان برگزاري مراسم چهلم شهداي تبريز در يزد به شهادت رسيد و اسناد ساواک نقش تأثيرگذار اين شهيد والامقام در روز دهم فروردين يزد را نشان ميدهد. شهيد اصغر مرادي نيز به مانند شهيد ايوب معادي و چند ماه قبل از او با سرنوشتي شبيه او با صدها کيلومتر دورتر از شهر و ديارش اردبيل، به خوبي فلسفهي برگزاري چهلم شهدا را درک کرد و راهي يزد شد تا از نزديک برنامهريزي مراسم چهلم شهداي تبريز را به خصوص در بسيج کردن جوانان و دانشجويان هدايت کند و به خوبي هم اين کار را انجام داد. ساواک که از چندين روز قبل در جريان برگزاري اين مراسم بود، مبارزان تأثيرگذار را مورد شناسايي قرار داد تا اينکه در روز مراسم با تيري که به سوي اصغر مرادي شليک کرد، خشم و عصبانيت خود را به اين شهيد نشان داد.
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 8:59  توسط علیرضا منتـظری
|
همين جا بود؛ «دوکوهه» ردپاي همه شهيدان را ميتواني در دوکوهه پيدا کني. پادگاني نزديک انديمشک که زمان جنگ، بخش جنوبي آن سهم سپاه شد.
اينجا هنوز ديوارها زخمياند. نگاه کن شايد پوکه فشنگي گيرت بيايد به يادگار. گاهي وقتها، عراقيها بمبهايشان را يکراست سر همين پادگان خالي ميکردند.
تابلوي تيپها و گردانها را هنوز برنداشتهاند تا تو بروي و بخواني:
حمزه، کميل،ميثم، سلمان، مالک، عمار، ابوذر و ...
وقت عمليات، سکوت پر معنا و حزن انگيزي فضاي پادگان دوکوهه را فرا ميگرفت. کسي هم اگر ميماند، همهاش به اين فکر ميکرد که حالا سينه چند نفر، سپر گلولههاي دشمن شده است؟ نه فقط ايمان و خلوص، بلکه، حس ميهن پرستي را هم بايد در چشمهاي رزمندههاي اينجا پيدا ميکردي.
اگر شلمچه را با غروبش ميشناسند، دوکوهه را هم با شبهايش ميشناسند. دل ميخواهد در تاريکي شب، لابهلاي اين ساختمانها پيچ و تاب بخورد.
اينجا اولين ايستگاه آسمان است.
اين پادگان در فاصله هفت کيلومتري شمال شهر انديمشک و 160 کيلومتري شهر اهواز قرار دارد. اين پادگان در دوران دفاع مقدس در منطقه جنوب به عنوان مهمترين پايگاه آماده سازي رزمندگان اسلام به شما ميرفت.
دو کوهه، عقبه عمليات فتحالمبين بود و در طول دوران دفاع مقدس ميزبان نيروها از لشگرهاي متفاوت و به خصوص لشگر حضرت رسول(ص) از تهران بود.
اين مکان محل استقرار سرداران شهيد چون احمد متوسليان، ابراهيم همت، رضا چراغي، عباس کريمي، دستواره، محسن وزوايي، سعيد مهتدي و سعيد سليماني و بسياري از رزمندگان اسلام بوده است.
برگرفته از دستنوشته علی خالقی
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 16:43  توسط علیرضا منتـظری
|

ما پيروان راه هزاران ساله انبيا هستيم و به عهد ازلى خويش با آفريدگار متعال لبيك گفتهايم و براى تحقق آن عصر موعود، عصر عدالت و حاكميت احكام خدا، قيام كردهايم تا راه تاريخ را به سوى نور بگشائيم و اگر چشم دل باشد خواهد ديد كه اين راه با بالهاى ملائكه فرش شده است. امروز بعد از يازده قرن كه از تولد آخرين حجتخدا در كره زمين مىگذرد; نشانههاى صدق وعدههاى قرآن و احاديث ظهور بيشترى يافته است، عصر جاهليت ثانى تاريكترين روزهاى خويش را نيز سپرى كرده و اين خود نشانهاى ديگر است مگر نه اينكه فجر صادق هنگامى فرا مىرسد كه شب كامل شده باشد؟ رايحه ظهور موعود، دل شيفتگان حق را بىتاب كرده و آنان را به صحنه حضور كشانده است. اما، مهدى جان! اين قرن قرنى است كه حق در كره زمين به حاكميتخواهد رسيد آينده در انتظار توست. در اين سالهاى نخستين قرن پانزدهم هجرى قمرى پيشگويى حضرت نبى اكرم، صلىاللهعليهوآله، به تحقق پيوست و قوم سلمان فارسى، ايرانيان، طليعهدار نهضت آخرالزمانى اسلام، علم قيام انبيا را بر دوش گرفتند و وجودشان شمسى تازه شد كه در خلاصه ظلمانى جاهليت ثانى تولد يافت. در ميان بيداردلان سراسر كره ارض هستند بسا دلدادگانى كه اين عهد تازه را دريافتهاند و به خيل منتظران موعود پيوستهاند. منتظران موعود اهل مبارزهاند و مىدانند خلوص عشق موحدين جز به ظهور كامل نفرت از مشركين و منافقين ميسر نخواهد شد اما از آن فراتر اهل ولايت و اطاعتند و انتظار مىكشند تا فرمان چه در رسد. بسيجى خود را در نسبت ميان مبدا و معاد مىبيند و انتظار موعود و با اين انتظار هويت تاريخى انسان را باز يافته است و خود را از روزمرگى و غفلت ملازم با آن رهانده. او آسايش تن را قربانى كمال روح كرده است و خود را نه در روز و ماه و سال و شهر و كوچه و خيابان كه در فاصله ميان مبدا و موعود تاريخ باز شناخته است.
+ نوشته شده در جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 0:29  توسط علیرضا منتـظری
|

نمرده اند شهيدان که ماه و خورشيدند
که کشتگان وطن زندگان جاويدند
خلاف شمع که مي گريد از هلاکت خويش
به روز رزم سپردند جان و خنديدند
فراز چرخ نهادند پاي چون بهرام
اگر چه دامن از اين خاکدان فروچيدند
به جان خصم فکندند لرزه هم چون بيد
ولي چو کوه ز باد اجل نلرزيدند
بر آستان رضا چون غبار بنشستند
بر آسمان شرف هم چو مه درخشيدند
به جنگ اگر دشمن نقد جان نمي داد
به جان دوست چنين منزلت نمي ديدند
اگر به ديده ي بيگانه اند چون شب تار
ولي به ديده ي ما هم چو صبح اميدند
به جان پاک شهيدان که زنده اند رهي
دلاوران که سزاوار جشن جاويدند
«رهي معيري»
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 23:16  توسط علیرضا منتـظری
|

چون آسايشگاه ما نزديک اتاق سرباز هاي عراقي بود بعضي مواقع سربازها براي اينکه يکي برود اتاقشان را جارو کند يا ظرف و کاسه هايشان را بشويد، بلافاصله به آسايشگاه ما مراجعه مي کردند و مي گفتند فلاني تو بيا يا شما دو نفر بياييد. ما نيز ناچار بوديم که برويم. دلمان هم خوش بود که لااقل دستشويي دلنشين مي رويم. آنها نيز مي دانستند که ما بيشتر به فکر دستشويي رفتن خودمان هستيم تا به فکر نظافت آنها و مي دانستند که اگر دير بهم بجنبند اوضاع اتاقشان را بهم مي ريزيم. ما تا موقعي که آنها بالاي سرمان ايستاده بودند يه جوري مشغول نظافت مي شديم که حالشان بهم مي خورد و حوصله شان از دست ما سر مي رفت. از يک طرف مي خواستند به نگهباني بپردازند و از طرفي هم مي خواستند تا ما در اتاق آنها هستيم مواظب ما باشند. از بس معطل مي کرديم به ما مي گفتند مثلا ده دقيقه وقت داريد که نظافت را تمام کنيد و خودشان به اجبار مي رفتند بيرون. اما بعد از آنکه بر مي گشتند، مشاهده مي نمودند که اوضاع اتاقشان بهم ريخته و گرد و خاک جوري اتاقشان را فراگرفته که اصلا کسي ديده نمي شود و ظرف و کاسه هايي را که شسته بوديم پر از گرد و خاک شده است. آن وقت در اوج ناراحتي و عصبانيت فرياد مي زدند که اين چه جور نظافتي است که شما انجام مي دهيد؟
اما ما بجاي اينکه از آنها حساب ببريم بيچاره ها را سوال پيچ مي کرديم که مثلا خوب جارو نکرديم، شما بياييد داخل ببينيد چقدر قشنگ شده است. آنها که خوب ما را شناخته بودند و مي دانستند که ما براي آنها کاري نمي کنيم تا راضي باشند، نفري يک پس کله اي به ما مي زدند و مي گفتند يا الله برويد به آسايشگاه، اي کاش از اول شما را نياورده بوديم. شما آمديد اول از همه رفتيد دستشويي و به کارهاي خود پرداختيد و بعد هم اين طوري براي ما نظافت کرديد!
از آن به بعد هر روز يکي از ما اسرا را مي بردند براي نظافت و آن بلا ناخواسته به سرشان مي آمد.
کتاب نبرد بي امان
محمد ابراهيمي نسب
+ نوشته شده در جمعه ششم اسفند 1389ساعت 22:43  توسط علیرضا منتـظری
|

پدر جان، سلامم را که از اعماق قلب شکسته ام سر چشمه مي گيرد نثارت مي کنم. در سايه خيال نشسته ام، رو به رويم دريچه اي نيست و با نگاه تاريک آسمان به تنفس دقيقه اي ژرف مي روم در مهي از خيال و رخوت.
پدر جان، هنوز زود بود که گرد يتيمي بر چهره ام بنشيند... من زينب نبودم که هجران تو را تحمل کنم...
پدر جان، دستانم را بگير که من تشنه يک جرعه نگاه زلال توام. در کوير عطشناک ذهنم هيچ بارشي آرامش نمي دهد. ببار! باز هم ببار! امشب در عمق نگاه محبوبه ها نشاني از فرياد است (( اي ابرها بباريد حالا که خورشيد نمي پوشاندتان، برهنه بباريد))
پدر جان، ياد آن شب هايي بخير که چشمان کوچک و بي تابم بر در مي ماند تا تو از سفر عشق برگردي و برايم سوغاتي از مهتاب بياوري. بگذار لحظه هاي شيرين با تو بودن را در لحظه هاي بي کسي ام مرور کنم.
فرزند شهيد سيد علي موسوي
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 21:13  توسط علیرضا منتـظری
|

با نام محبوب قلب ها.
پدر جان از دور چشمان زيبايت را مي بوسم. پيشاني به خاک سائيده ات را که خاک هاي دشت هويزه، شملچه و... هميشه سجده گاهش بوده اند را مي بوسم. مي دانم که تو مرا مي بيني، هرگاه در بين مزار شهدا قدم مي زنم، عکس هاي جوانان شهيد را مي نگرم واقعا از ته دل براي خودم و جوانان امروزي مثل خودم تاسف مي خورم. آن درختي که شما به ثمر رساندي، دشمن چگونه مي خواهد در جانش ريشه کند و ديري نيست که آفاتش هويدا شود. دواي دردش چيزي نيست که من بتوانم آن را پيدا کنم بلکه باغبانش بايد به سراغ آن بيايد و خدا ما را کمک کند. پدرم خورشيد قلب شما با روشنايي وجود ما از زمين تا آسمان فرق دارد. قلب هايي که روز به روز به تيرگي آن افزوده و سپيديش هر روز کوچک و کوچک مي شود. ياد آن قلب هايي که براي دين و اسلام مي تپد بخير، وقتي فيلم هاي دوران دفاع مقدس را مي بينم، وقتي صداي يا زهراي شما را در آن برهوت مي شنوم، پيشاني بند هاي يا مهدي و يا حسين (ع) را مي بينم باور نمي کنم که چطور شما اين گونه به استقبال شهادت مي رفتيد با اين که مي توانستيد باشيد ولي خواستيد که نباشيد، زيرا عشق تمام وجودتان را فرا گرفته بود و معشوق ديگر راهي ندارد مگر رسيدن به وصال محبوب.ما که نمي توانيم به خوبي معني عشق را بفهميم، آن هم عشق خالص و ناب، عشقي با اخلاص تمام.
پدر جان عاشق شدن کار هر کسي نيست.
پدر جان تو به خدا نزديکتري ما او را نمي بينيم که تنهاييم در حالي که خدا از رگ گردن به ما نزديکتر است. پس تو از خدا بخواه که ما را به صراط مستقيم هدايت سازد.
سهيلا هاشمي
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 23:4  توسط علیرضا منتـظری
|